(◕‿◕✿) super girls (◕‿◕✿)

داستان

قسمت 47

خب جون پیو و ابی با هم توی یه اتاق بودن....

جون پیو:تو و دوستات دارین میرین رو مخم.......دیگه نمیتونم این رفتاراتون رو تحمل کنم(خیلی بی چشم و رویی)

ابی:هه....فک کردی منو دوستام عاشقتیم؟(درمورد منو انابل نه ولی خودت؟؟؟)

جون پیو:پس دیگه چه مرگتونه؟(مرگ خودته)

ابی:اگه تو قسمتی از حافظت رو از دست دادی یا هر چی به من هیچ ربطی نداره....چون من از همون اول هیچ احساسی نسبت بهت نداشتم(مطمئنی؟)اگه دوست داری میتونی بری از دوستای خودت بپرسی که چه مرگشونه...

جون پیو:باشه...میپرسم.......

ابی:فقط یه چیز...فقط یه چیز...صدا کن اسم مرا(؟؟؟)

بعد ابی از اتاق رفت بیرون......

جون پیو یه دقیقه احساس کرد که این عبارت واسش اشناس ولی هر چی بیشتر فک میکرد بیشتر دور میشد....(والله مام نمیدونیم یعنی چی....بعدا حتما ابی بهتون میگه)

____________________________________________________________________________

منو انابل رفتیم پیش جی هو و ییجونگ و ووبین...

جی هو خجالت میکشید(از چی؟)

بعد هممون نشستیم کنار هم دیگه و ابمیوه خردیم(ما بچه های خوبی هستیم)

ووبین:هی انابل....چند تا از دوستای خوشگلت رو بهم معرفی کن تا باهاشون دوست شم...

انابل که هول شده بود و حرف ووبین رو جدی گرفته بود:ا....ام....دوستای من با تو دوست نمیشن....

ووبین:مگه چمه؟

انابل:چت که نیست؟

ووبین خب چمه؟

انابل:خب یه چیزایی چته(خودتون میفهمید چی میگید؟)

ووبین:خب مثلا یکی از این چیزا رو بگو تا من بفهمم چمه(وای کم بگید چته..چمه...الان از حرف چ متنفر شدم)

انابل:مثلا اینکه....وای اینقدر زیادن نمیدونم کدومشون رو بگم(کم اوردی؟)

ووبین:دیدی چیزیم نیست.....هه هه(نیشت رو ببند)

جی هو:مثلا سال پیش که دوست دختر ژاپنیت ازت ح ا م ل ه شد چطوره؟(به تو چه؟تو چرا فوضولی میکنی؟)

یی جونگ:یا اون دوست دختر ایتالییت که دوقولو بود چی؟

من گفتم:واقعا؟؟؟وای ووبین....تو چطور میتونی اینجوری باشی؟؟؟

انابل خشکش زده بود...

ووبین:چی میگین شما؟؟؟حالتون خوبه؟؟کدوم دوست دختر؟کدوم بچه....انابل به خدا من...

که یهو یی جونگ و جی هو باهم زدن زیر خنده....

یی جونگ:انابل چرا این جوری شدی؟؟؟

انابل:چی چی؟؟؟چه طوری شدم؟

خودم:انابل....فک کنم شوکه شدی..

انابل:ها......ا...اره.....یه دقیقه احساس کردم بچم لگد میزنه....(!!!!!!)

بعد یی جونگ و جی هو دیگه نخندیدن....

خودم:چی؟؟؟بچت؟؟؟؟

انابل بهم چشمک زد..

خودم:اها........اخی....خاله یومیش قربونش بره....انابل خواهش میکنم این روزا کمتر تکون بخور...

جی هو:این کلکا قدیمی شده....

خودم:کدوم کلکا؟؟؟؟

جی هو:همین بچه و ...

خودم:اقارو......اگه باور نداری تا همین الان بریم دکتر(چه بازیگر یما)

ووبین:انابل....یومی....یومی راست میگه؟

انابل:مگه یومی شوخیم میکنه(باید میگفتی یومی جدیم هست مگه؟)

ووبین:پدره...پدر بچت کیه(الان انتظار داشتی بگه تویی؟)

انابل:خب کدومشون؟

ووبین:یعنی .....یعنی چی؟

انابل:اونی که الان خونس یا اونی که خونه ی خواهرمه یا اونی که 5 ماهه دیگه به دنیا میاد؟

ووبین بغض کرده بود نمیدونست چی کار کنه.....

ووبین:یعنی...من...من تموم این مدت...

یهو منو انابل باهم بلند زدیم زیر خنده.....همش خندمون بلند تر میشد....

که یهو ووبین پاشود رفت بیرون.....من دیگه نخندیدم و یکی زدم تو دل انابل

:پاشو که گند زدیم.....

انابل:فک کنم زیاده روی کردیم....

خودم:اوم.....

بعد انابل بلند شد رفت پیش ووبین...

ووبین رو ترانس وایساده بود و درحال نگاه کرد منظره ی خیلی زیبای شهر سئول بود که از اون جایی که ما بودیم خیلی قشنگ دیده میشد..

انابل:ووبین.....وبینا.....من میدونم زیاده روی کردم..

ووبین:چی؟؟؟؟؟من داشتم سکته میکردم...

انابل:خب دیگه حالا گذشته...

ووبین:نه خیر...باید بهم بگی میانه اوپا...با صدای نازک.....

انابل:چی؟؟؟؟

ووبین:میانه اوپا_متاسفم اوپا)

انابل:میانه اممم

ووبین:میانه کی؟

انابل:اممم

ووبین:نشنیدم؟

انابل:......امم..از بس شنواییت ضعیفه...دیدی؟؟دیدی جنبه نداری باهات خوب باشم...؟؟؟

ووبین:باشه بابا.....ببخشید....(اخرش ووبین خودش گفت)بعدانابل خواست بره که ووبین..

ووبین...

از پشت انابل رو بغل کرد.....

انابل:باز چی شده؟

ووبین:اوجا رو میبینی؟؟؟(اون دوردستا....شوخی کردم..یه دکه ی خیابونی)

انابل:کور که نیستم....میبینم.....

ووبین:چی میشد اگه منو توم مثل اون تا دختر پسر بودیم....هیچی نداشتیم....ولی یه زندگی اروم و بی دردسر داشتیم...(به چه چیزای مسخره ای میفکری)

انابل یه لحظه تحت تاثیر قرار گرفت و....و......

هیچی نشد

انابل:اره...خوش به حالشون....حتما اون کیک برنجی که میخودن خیلی خوشمزس.......(این به چی فکر میکنه...ووبین به چی)

ووبین:منظورم این نبود....

انابل فورا خودش رو از بغل ووبین جدا کرد و گفت:هر چی که بود...من دلم کیک برنج میخواد.....

ووبین:به من چه؟

انابل:واقعا که خیلی پر رو یی...بزنم...

که یهو...یهو

ووبین پاش لیز میخوره و میوفته زمین......انابلم میوفته روش...

توی همین موقع یی جونگ میاد و انابل و ووبین رو اونجوری میبینه..

یی جونگ:اوه اوه.....ببخشید...من مزاحمتون نمیشم...به کارتون برسید....

انابل از روی ووبین بلند میشه و میگه:نه یی جونگ....اونجوری که تو فکر میکنی نیست.....

یی جونگ:باشه..باشه من به کسی نمیگم...

بعد انابل تا اونجایی که میتونه ووبین رو کتک میزنه...

_____________________________________________________________________________

سوهیون و شوهرش برای ماه عسل اومدن کره.......دقیقا یک روز قبل از عروسی جون پیو

جون پیو دعوتشون کرده بود......

اونا رفته بودن به یه هتل که مال پدر جی هو بود...

خیلی اتفاقی خاله ی من که از اسپانیا اومده بود توی اون هتل بود...

بعد از اینکه خالم رو دیدم داشتم برمیگشتم ولی قبلش رفتم توی دستشویی هتل تا موهام رو یه کوچولو مرتب کنم که یهو......

جلوی یکی از اتاقای هتل جی هو و سوهیون رو لب تو لب دیدم.....از نوع خفنشم...

تا قسمت بعدی بای



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 6:13  توسط sg  |